حكيم ابوالقاسم فردوسى

165

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

نهادى بر او دست را آزمون * شكم بر زمين برنهادى هيون به زورش بسى اسب زيبا شكست * نيامدش شايسته اسبى به دست سرانجام گردى از آن انجمن * بيامد به نزديك آن پيل تن كه دارم يكى كره رخشش نژاد * به نيرو چو شير و به رفتن چو باد سهراب به شنيدن اين مژده شاد شد . اسب را پيش او بردند آزمود . قوى بود و پسندش آمد . زين بر آن نهاد . و بار دگر آزمود . چون كوه استوار و درشت بود . گفت : من اكنون ببايد سوارى كنم * به كاووس بر روز تارى كنم آن گاه به فراهم آوردن سپاه پرداخت . پس از اين كه لشكر بسيار بر او انجمن شد به خواهشگرى پيش نيايش شاه سمنگان رفت ، و از او اجازه خواست به ديدن پدر رود . شاه اسب و استر و زر و گوهر و اسباب جنگ بسيار به او داد . فرستادن افراسياب بارمان و هومان را به نزديك سهراب خبر به افراسياب بردند كه سهراب شير دل با ساز و برگ شايان و سپاه بسيار آهنگ جنگ كاووس كرده است . سالار توران زمين به شنيدن اين سخن شادمان شد . ميان لشكريان خود دوازده هزار مرد جنگى برگزيد . هومان و بارمان را فرمانده آن سپاه كرد . آن گاه نامه‌اى به سهراب نوشت و با خلعتى شاهوار نزد او فرستاد . در آن نامه آورد : كه گر تخت ايران به دست آورى * زمانه برآسايد از داورى از اين مرز تا آن بسى راه نيست * سمنگان و ايران و توران يكيست فرستمت چندان كه بايد سپاه * تو بر تخت بنشين و بر نه كلاه هومان و بارمان را كه دليرترين سران سپاهيان من اند با دوازده هزار مرد جنگى فرستادم تا در جنگ ياريت دهند . پيش از راهى شدن هومان و بارمان ، سالار تورانيان در نهان به آن دو گفت : چنان كنيد كه سهراب پدرش را نشناسد . چون اين دو كه يكدگر را نديده‌اند و نمىشناسند در ميدان نبرد با هم رويارو شوند ، كار